تبلیغات
بد مستی
بد مستی




پایان گریه ها خنده ها حرف های نگفته [حرفهای پوسیده , ]



صد بار گریه کرده ام در تنهایی خودم صد بار خود را نفرین کرده ام برای اشتباهی که مرتکب شده ام صدبار خدا را قاضی کردم وصدبار قاضی که خدا باشد التماس کردم که مرگ را به من حکم کند مرگی که معلوم نیست کی و چه وقت فرا رسد اشک ریختم ،راه رفتم، سرمای سوزناک تنهایی را مانند آتشی که به جان و روحم افتاده حس کردم دیگر رمقی برای رفتن، چشمی برای اشک ریختن، جایی برای ماندن، دلی برای خندیدن، زبانی برای گفتن ،عمری برای نفس کشیدن و هزاران دلیل دیگری که برای ادامه دادن به این راه ناپایان بود نیست و من خسته ام مانند اسبی که سالهاست بار حمل میکند واکنون دیگر پیر شده است آنقدر خسته که فکر نمیکنم بتوانم فرداها را ببینم طلوع خورشید و غروب زیبا را. یا بتوانم بار دیگر کلمه دوستت دارم را بشنوم یا تکرار کنم واقعا خسته ام از خودم متنفرم و از این دنیای فانی که انسانها را باهم آشنا میکند آنها را از هم دور از خود متنفرم چون کسی را اسیر نفس خود کرده ام و خود را اسیر نفس او از وجود خود شرمگین از، روحم بیزار، از دلم منتفر احساس میکنم که داره تموم میشه شاید با یک دراز کشیدن ،بستن چشمها و فرودادن نفسی به درون که که بازدمی ندارد گشودنی ودیدنی دوباره ای نیست و راه رفتنی دوباره با این پاهای تاول زده در سرما وگرمای بیابانی پر از خار وخاشاک نباشد این پایان راه پایانی که خوشایندترین پایان ها ست آنقدر زیبا که آن را با تمام وجود به آغوش میکشم و برای هم بستر شدن وعشقبازی با مرگ مرگ تمام غصه هایم، مرگ تمام خنده هایم ،پایان دوست داشتن هایم و رها شدن ار تمام چیزهایی که دارم و زیباست و زیبا هستند لحظه شماری میکنم حتی با اینکه دلم میخواهد سالها زندگی کنم و بتوانم گلم راببینم باز رفتن و خلاص شدن را سخت دوست دارم



نوشته شده توسط آیرا در  جمعه 3 آذر 1385 و ساعت 02:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اشکهایی پر از لبخند [حرفهای پوسیده , ]



شاید برای نوشتن کمی دیر شده است یا شاید برای دیدن یا گریستن دیر باشد  شلید باید فراموش کرد باید از یاد برد خنده ها را لحظه ها را گریستن ها را و له کرد خاطرات را یا آن را نفرین کرد برای زیبایشان حتی در لحظات بدی که داشته اند اما اکنون تمامی آنها زیباست زیباست مانند چهره ای که در رویاهایم از تو دارم یا بهتر است بگویم چهره ای که در رویاهایمان از هم داریم من، تو، ما شاید همگی و شاید چند نفر انسانهایی با احساسات و عواطف بیش از اندازه هستیم  شاید همه بهانه باشد بهانه ای برای ریختن قطراتی از جام پر، بهانه ای برای از یاد بردن نگاهها و چشمانی منتظر، بهانه ای برای پر پر کردن گل سرخی که زمان آنرا زرد کرده و فرسوده بهانه ایی برای نگاههای کودکانه از پشت پنجره یا دیوار بهانه ایی برای لبخندهای پر از اشک یا اشکهایی پر از لبخند، بهانه ای برای بوسیدن و کنار گذاشتن گذشته گذشته ای که خودرا در لباس آینده پنهان کرده و هزاران کلمه نامفهوم و بی معنای دیگر که ما آنان را با وجودشان با در کنار هم و قرار دادنشان معنی بخشیده ایم تا بتوانیم در این جهنم در این دنیای فانی بهشتی با زیباترین و بهترین رویاها با صداقت و احسااست کودکانه ای که کودکانه نیست تنها به این دلیل به آن میگوییم کودکانه که مانند احساسات کودکی صاف وزلال است بسازیم .

احساس میکنم خیلی دیر است برای کودک بودن خیلی دیر است برای صاف وزلال بودن خیلی دیر است برای بی ریا بودن ودیر تر از همه اینها زمانی برای زندگی کردن و عاشق بودن است در قلبم صدایی میتپد در مغزم افکاری می رقصد اما در روحم در تمام وجودم زخمی مانند غده سرطانی رشد کرده زخمی که شباهت به عقده دارد عقده هایی که مردی  نیرومند و قوی را از پا در میاورد و آن را میشکند  عقدهای که غرور زیبای دختری را خورد میکند پسرجوانی  را به خاک میسپارد عشق را نفرین میکند خیانت را تحسین صداقت و وفاداری را لعنت و در پایان با تمام آنچه در خود پنهان کرده است برای عشقبازی از مرگ با آغوشی گرم از او کام میگیرد



نوشته شده توسط آیرا در  پنجشنبه 2 آذر 1385 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




زوزه غم طوفان اشک [حرفهای پوسیده , ]



ابر می بارد  باد زوزه می کشد سائقه فریاد سرمیدهد گرد باد و طوفان همه رامی بلعد

زوزه غم را در زندگیم احساس میکنم نعره طوفان و گرباد را در خنده هایم میبینم باران غصه را درنگاه هایت میخوانم سرما را در وجودت می خوانم نیاز به سخن گفتن ندارد نیاز به نگاه کردن ندارد دروغ لازم نیست اینجا دل می بیند دل میگوید دل تصمیم میگیرد دل همچون حکومتی مستقل است که از هیچ قانون بخصوصی تبعییت نمیکند تمام اینان را حس میکنم و همچون لرزه ای که به جانم افتاده همچون سرمایی که تمام عشق و زندگیم را فراگرفته و قلب من را که از آتش است یکجا منجمد دستانت را در دستانم بگذار تا از لطافت و صافی آن بتوانم قلب مهربانت را با هر آنچه که در آن است بخوانم و حس کنم بگذاز تا از لبهایت طعم زندگی را بچشم از چشمانت دنیارا بنگرم بگذار که از زبانت بهترین کلمات دنیا را گوش دهم و از وجودت بوی عطری که بهترین عطرها وگل هاست حس کنم بگذار که در آغوشت زیباترین و گرمترین لحظات زندگیم را حس کنم بگذار در کنارت بهشت را ببینم با رفتن خود ا جهنم را به من هدیه نده که در سوزانترین آتشها بسوزم آسان خوهد بود تا اینکه در برزخ دوری از تو در دوزخ فراق تو باشم عذاب بکشم.

تقدیم به بهترین وتنها ترین و زیباتربن گل



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 30 آبان 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 30 آبان 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ

() نظر
       




تولدت مبارک ای گل بی همتا [حرفهای پوسیده , ]



سلام دیروز روز تولدش بود تولد گل همیشه بهاری گل بدون خار گلی که همتایی ندارد.

 من شاید لیاقت آن را نداشته باشم اما  خوشحالم که میتوانم آن را از نزدیک ببینم و بوی زندگی که در خود دارد احساس کنم.

ای تک گل زندگیم  ای تک گل بدون خار ، روز تولدت را با تمام وجود تبریک میگویم و امیدوارم که سالهای سال با سر افرازی و سربلندی و افتخار در صحت و سلامت و خوشحالی زندگی را ادامه دهی.



نوشته شده توسط آیرا در  یکشنبه 24 اردیبهشت 1385 و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 2 آبان 1385 و ساعت 01:10 ق.ظ

() نظر
       




جانم از آتش غم سوخت، [عاشقانه , ]



با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟ بر من از گوشه‌ی ناگاه بتازد چه کنم؟
من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟


نوشته شده توسط آیرا در  چهارشنبه 30 فروردین 1385 و ساعت 06:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




من چه دانم؟ [عاجزانه , ]



من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟
چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟
جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم از پی دوستی تو به بلا افتادم
حاصلم از غم عشق تو نه بجز خون جگر من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟
پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر که بشد کار من از دست و ز پا افتادم
تا چه کردم، چه گنه بود، چه افتاد، چه شد؟ چه خطا رفت که در رنج و عنا افتادم؟
چند نالم ز عراقی؟ چه کند بیچاره؟ که درین واقعه‌ی بد ز قضا افتادم


نوشته شده توسط آیرا در  چهارشنبه 30 فروردین 1385 و ساعت 06:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




حرفهای پوسیده [حرفهای پوسیده , ]



دوست دارم بنوشم آنقدر بنوشم و سر بکشم که چشمهایم باز نشود جلو پای خود را نبینم نتوانم روی پاهایم بایستم فقط بخوابم بخوابم از بس که خوابم می آید من با این روح خسته روحی که چند سال نخوابیده است گلاویز شده ام ولی حریف آن نشدم من را به زمین زد پشتم را مانند آب در هاون کوبید اکنون دیگر نفسی برای فریاد کشیدن پایی برای فرار دستی برای دفاع ونیرویی برای مبارزه با آن را ندارم او خیلی قویتر از این جسم نیرومند و زبور من هستش ولی با تمام نیرویی که دارا است احساس میکند اسیر من است و میخواهد هر طریقی  که میتواند من را نابود کند تا آزاد گردد و پرواز کند از این قفس بی در پیکر اما نمی داند من اسیر او هستم اسارتی که آزاد آزادم ولی یک لحظه آرام نیستم یک لحظه من را رها نمیکند تا به جایی که میخوام پناه ببرم به کلبه کوچک و تاریکی که متعلق به من است کلبه ای که میتوانم برای همیشه آرام آرام استراحت کنم و چشمان خود را ببندم.



نوشته شده توسط آیرا در  پنجشنبه 25 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 25 اسفند 1384 و ساعت 06:03 ق.ظ

() نظر
       




هست و نیست [میخانه , ]



 از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
 بیزارم و دلشكسته ،‌ازهر چه كه هست
 من هست به نیست دادم ، افسوس كه نیست
 در حسرت هست پشت من پاك شكست


نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




گفتگو [عاجزانه , ]



 گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
 از چه تا گشته ، بدینسان كمرت /
 مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
 یا كه ارثی است تو را از پدرت ؟
 ناله سر داد : كه فرزند مپرس
 سرگذشت من افسانه ست
 آسمان داند و دستم ،‌كه چه سان
 كمرم تا شد و تا خورده شكست
 هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
 فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
 با ترازوی فلك سنجیدم
 تن من یخ زده در قبر سكوت
 دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
 آسمان بود و من و دست طلب
 عاقبت در خم یك عمر تباه
 واقعیات ، به من لج كردند
 تا ره چاره بجویم ز زمین
كمرم را به زمین كج كردند


نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




آرامگاه عشق [عاشقانه , ]



شب سیاه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب امید در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و كور
بر روی قطعه سنگ سپیدی كه آن طرف
 در بیكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روی كور
گوری كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سایه ی سكوت رزی ، پیر و سوگوار
 بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
 بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
 گفتم كه ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در این گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشكبار
 خود را در این شب تنها و تار كشت ؟
 پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر كیست این ؟
 یك قطره خون چكید ، به دامانم از درخت
 چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
 فریاد بر كشید : كه ای مرد تیره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بیكران دور
 با جوهر سرشك
 دستی نوشته بود
 آرامگاه عشق



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




نام شب [عمومی , ]



من اشك سكوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را كه برد از یادم ؟



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ترک عشق [عارفانه , ]



من ترک عشق شاهد و ساغر نمی​کنمباغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حورتلقین و درس اهل نظر یک اشارت استهرگز نمی​شود ز سر خود خبر مراناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کناین تقواام تمام که با شاهدان شهرحافظ جناب پیر مغان جای دولت استصد بار توبه کردم و دیگر نمی​کنمبا خاک کوی دوست برابر نمی​کنمگفتم کنایتی و مکرر نمی​کنمتا در میان میکده سر بر نمی​کنممحتاج جنگ نیست برادر نمی​کنمناز و کرشمه بر سر منبر نمی​کنممن ترک خاک بوسی این در نمی​کنم


نوشته شده توسط آیرا در  شنبه 20 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




نام شب [عمومی , ]



من اشك سكوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را كه برد از یادم ؟



نوشته شده توسط آیرا در  پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اشك عجز : قاتل عشق [عاجزانه , ]



آمد ، به طعنه كرد سلامی و گفت : مرد
گفتم : كه ؟ گفت : آنكه دلت را به من سپرد
 وانگه گشود سینه و دیدم كه اشك عجز
 تابوت عشق من ، به كف نور ، می سپرد




نوشته شده توسط آیرا در  پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ناز [عاشقانه , ]



گفتم كه ای غزال ! چرا ناز می كنی ؟
 هر دم نوای مختلفی ساز می كنی ؟
 گفتا : به درب خانه ات از كس نكوفت مشت
 رودی سكوت محض تو در باز می كنی ؟



نوشته شده توسط آیرا در  پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




پریشانی [عاجزانه , ]



 از بس كف دست بر جبین كوبیدم
 تا بگذرد ازسرم ، پریشانی من
 نقش كف دست ! محو شد ، ریخت به هم
 شد چین و شكن ، به روی پیشانی من


نوشته شده توسط آیرا در  چهارشنبه 17 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بر سنگ مزار [دیوانه خانه , ]



الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
 به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
 كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی



نوشته شده توسط آیرا در  چهارشنبه 17 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




گل سرخ و گل زرد [عاجزانه , ]



گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
 برای یك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
 گفت : نه باور كن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتی ، برای پیدا كردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار كنی


نوشته شده توسط آیرا در  چهارشنبه 17 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ما از آن سوخته دلانیم [عاجزانه , ]



 

اینم یه شعر که بجز بیت اولش همه نوشته خودم هستش

 

 

ما ازآن پاک دلانیم که از کس کینه نداریم

                                                یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم

                                               

ما از آن سوخته دلانیم که یک یار نداریم

 یک دل پر از درد وغصه یک روزنه امید نداریم 

                               

ما از آن آوارگانیم که حتی کلبه ای نداریم

                                                همه در خواب ما جای خواب نداریم

 

ما از آن دل تنگانیم که چشم دیدن یار نداریم

                                                   او کنار مااست و ما سر گردانیم



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 16 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




کزین سودا دلی آشفته دارم [عاجزانه , ]



به لب هایم مزن قفل خموشی 

         که در دل قصه ای ناگفته دارم 
                            زپایم باز کن بند گران ر ا
                                     کزین سودا دلی آشفته دارم

 



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 16 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بر کشتی عشقت نشینم همچو باد [عاشقانه , ]



آخر از عشق تو سر در بیابان می کنم

می کشم دست از دنیا خود خاک می شوم

آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو باد

یا به تو می رسم یا غرق فریاد می شوم



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 16 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بهانه زندگی من [دیوانه خانه , ]



 کنارآشیان تو من آشیانه می کنم

 فضای آشیانه رو پر از ترانه می کنم 

  کسی سوال می کند!!! 

 برای چه تو زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه می کنم



نوشته شده توسط آیرا در  سه شنبه 16 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تو بمن گفتی؟ [عمومی , ]



من تمنا كردم

كه تو با من باشی

تو بمن گفتی

- هرگز، هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این

هرگز

كشت .

 



نوشته شده توسط آیرا در  شنبه 13 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




در نگه نیاز من موج امیدها تویی [دیوانه خانه , ]



دست به دست مدعی شانه به شانه می روی

آه كه با رقیب من جانب خانه می روی!

 

بی خبر از كنار من, ای نفس سپیده دم

گرم تر از شرارة آه شبانه می روی

 

من به زبان اشك خود می دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

 

در نگه نیاز من موج امیدها تویی

وه كه چه مست و بی خبر سوی كرانه می روی!

 

گردش جام چشم تو هیچ به كام ما نشد

تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

 

حال كه داستان من, بهر تو شد فسانه ای

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟



نوشته شده توسط آیرا در  شنبه 13 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




هر چه بیشتر دانستم نادان تر شدم [عاجزانه , ]



الهی، هر چه بیشتر دانستم نادان تر شدم، بر نادانی ام

بیفزا! الهی، خوشا آنانکه در جوانی شکسته شوند که

 پیری، خود، شکستگی است. ما نه خالقیم که بر خلقت

 خویش بنازیم و نه شایسته مخلوق بودنیم که لباس

 های زیبای خلیفه اللهی و مقام عبودیت بر تنمان

پوشیده شود. پس همان به که تا نزدودن غبار بی

 عشقی در جام زمزم محبت حبیب، در کوره ی هجران و

 حرمان گداخته شویم تا اکسیر سجود، رکوع و محبت در

 مس وجودمان آمیخته و طلای آدمیت محصولمان شود.

 از درخت بیاموزیم که اگر پای در اسارت خاک داریم سرافشاندن بر آسمان را فراموش نکنیم. به امید آن روز...



نوشته شده توسط آیرا در  شنبه 13 اسفند 1384 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

آیرا (335)


موضوعات

عمومی (61)
عاشقانه (97)
عارفانه (17)
عاجزانه (76)
میخانه (31)
دیوانه خانه (46)
حرفهای پوسیده (7)


 آرشیو

آذر 1385 (2)
آبان 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (2)
اسفند 1384 (31)
بهمن 1384 (61)
دی 1384 (6)
آذر 1384 (5)
آبان 1384 (34)
مهر 1384 (11)
شهریور 1384 (16)
مرداد 1384 (13)
تیر 1384 (2)
خرداد 1384 (6)
اردیبهشت 1384 (42)
فروردین 1384 (44)
اسفند 1383 (20)
بهمن 1383 (28)
دی 1383 (10)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  تیروژ

  وست ویژن

  adibfa

  nader0۱

  آن شو که هستی

  خشکه بالا

  میلادیکا

  جزیره من

  نگذر از عشق به سادگی

  عاشقهای تنها

  عشق بدون مرز

  کشک و دوغ

  دوستت دارم

  بی عنوان

  ماه من

  فصل خاکستری

  اخبار روز در سنندج سیتی

  حادثه

  اورانیوم غنی شده

  من خواب دیده ام که کسی می آید

  حرف دل

  ستاره زیبا

  عاشق دل شکسته

  آوای آزاد

  خلوت آشنا

  قلب ها

  تنها ترین داداش

  اگه کد جاوا میخوای بیا تو!

  لاک پشت

  شعر توپ





لینكدونی
کودکان فقر (-)
آبی بیکران(قمیشیسم) (-)
شرمسار،سربلند (-)
بلاگی برای همه (-)
بدمستی (چاکرم) (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی